تبلیغات
میقات الرضا

به حیاط امامزاده می روم، آبی بر چهره می پاشم، همه مسلمان ها از اولین روزه هایشان خاطره دارند، از روزه های کله گنجشکی و شوق سحر بیدار شدن تا موقع افطار و به سراغ زولبیا و بامیه های خوشمزه رفتن.

پیرزنی که تارهایی از موی سپیدش از گوشه چادر سورمه ای با گل های چهار پر سفید مشخص است، در کنارم می نشیند، می گویم بی بی جان شما هم روزه بودید؟ با نگاهی متعجب می پرسد، خوب بله، دخترم روزه واجب است.
می پرسم بی بی جان، اولین روزه ات را به خاطر داری؟ با مکثی طولانی در حالی که نم اشکی بر گوشه چشم اش نشسته است می گوید: دختر گلم آن زمان خانه ها به شکل الان نبود، ما پنج خانواده بودیم که دور یک حیاط بزرگ زندگی می کردیم و هر خانواده دو اطاق در اختیار داشت.
او ادامه می دهد: یادم است در ماه های رمضان دخترها تا سحر دور حیاط می نشستند و در دنیای کودکانه شان بازی می کردند، زنان هم خوراک سحر را آماده می کردند، هنگام سحر صدای دعا از مسجد محله مان می آمد و زنان یک سفره بزرگ در حیاط پهن می کردند، همه خانواده ها دور آن سفره می نشستند و سحری می خوردند، یادش به خیر روزهای زیبایی بود، دیگر صفای اطاق های کوچک قدیم در خانه های بزرگ جدید پیدا نمی شود.
بی بی در حالی که با پَرِ روسری اش اشکش را پاک می کند، می گوید: اولین بار که روزه گرفتم را هیچ گاه فراموش نمی کنم؛ هنگام افطار، پدر خدا بیامرزم یک روسری صورتی خرید و وقتی همه دور سفره برای خوردن افطار نشسته بودند، گفت: زهرا خانم ما، امروز اولین روزه اش را گرفته است و این هم هدیه ما به او است... یادش به خیر چه روزهای قشنگی بود.
پیشانی بی بی را می بوسم، بی بی زهرا بوی یاس می دهد، التماس دعایش می گویم و او را با خاطرات زیبایش تنها می گذارم، به خانه های جدید و انسان های جدید فکر می کنم و معیارهای سنجشی که دیگر بوی صفای کاهگل و سفره های صمیمی آن روزها را نمی دهد.

امروز تصمیم گرفتم برای افطار به امامزاده محمد، واقع در خیابان وحید بروم؛ از در وارد می شوم، بسم ا.. الرحمن الرحیم... دعای ورود را می خوانم.
زنان، مردان، پسرها و دخترها دوان دوان به سمت حیاط بالایی می روند تا به نماز جماعت برسند، صدای اذان در گلدسته های امامزاده پیچیده است، در صف نماز جماعت می ایستم و نماز را به پیش نماز اقتدا می کنم.
آرزوهایم را به خدا می گویم
بعد از نماز دختر کوچکی که چادر نمازی سفید با گل های صورتی بر سر کرده است و بر روی سجاده سفیدش نشسته است، نظرم را جلب می کند؛ دو صف جلوتر از من نشسته است، با خود فکر می کنم شاید فرشتگان کوچک زمین همین دختران کوچک هستند که با دستان کوچکشان رو به قبله می نشینند و با خدا راز و نیاز می کنند.
به کنارشان می روم و خود را معرفی می کنم؛ مادرِ ستاره، در حالی که با نگاه محبت آمیزش دختر کوچک را نوازش می کرد، گفت: دخترم چهار ماه است که به سن تکلیف رسیده است، عصرها به همراه من برای ادای نماز مغرب و عشا به امامزاده محمد می آید و از هفته گذشته که من و پدرش به پیشواز ماه مبارک رمضان رفته ایم با اصرار بسیار شروع به گرفتن روزه کله گنجشکی کرده است.
این مادر ادامه داد: ستاره از روز اول ماه رمضان هنگام سحر با ذوق از خواب برمی خیزد، همراه با ما نمازش را می خواند و به نیت قربت الی ا.. ادای تکلیف می کند.
ستاره که از مهر ماه سال جاری به کلاس چهارم دبستان می رود، در حالی که چادر نماز کوچک اش را بر روی سرش مرتب می کند، با شوق کودکانه، دستان کوچکش را تکان می دهد و می گوید: امروز هنگام سحر در کنار خانواده ام سحری خوردم و آرزوهایم را به خدا گفتم.
از او می پرسم، آرزویش چیست؟ با کمی مکث ادامه می دهد: دلم می خواهد وقتی بزرگ شدم دکتر شوم.
صدای مناجات بعد از افطار به گوش می رسد، روزه اولی امسال منتظر است که چهارمین غروب ماه مبارک رمضان را با دعا در فضای معنوی امامزاده بگذراند، او و آرزوهایش را به خدا می سپارم.
خدا در تمام ایام سال در همین نزدیکی هاست
به در چوبی و با عظمت امامزاده محمد می رسم، پا به صحن می گذارم، با این که بارها به این امامزاده آمده ام، همچنان مسحور عظمت اش می شوم.
گنبدی بلند که تمام سطح آن از کمر دیوار تا سر گنبد با اشکال هندسی منظم آیینه کاری شده است، سقفی که هنگامی که آن را به نظاره می نشینی انگار به سیاحت دنیایی از نور و زیبایی رفته ای، ضریح مکعب شکل در وسط صحن قرار دارد و زنان و مردانی در دو طرف آن در حال زیارت هستند.
راز و نیاز پسر نوجوانی نگاهم را به سوی خود جلب می کند، پسرک به سجده رفته است و با خدای خود راز و نیاز می کند، در گوشه ای از صحن می نشینم تا راز و نیازش تمام شود و زیارتی هم کرده باشم.
بعد از مدتی به سراغش می روم، بر روی سجاده ای قهوه ای و رو به قبله نشسته است، به کنارش می روم، حدسم درست بود؛ علیرضا هم روزه اولی است.
از احساسش پرسیدم، سکوت کرد، شاید خجالت کشید، شاید هم بیان عشق میان بنده و خدا در کلمات نگنجد، اما در یک کلمه گفت: احساس می کنم کامل شده ام، شاید هم به خدا نزدیک تر.
علیرضا ادامه داد: پدربزرگ خدا بیامرزم همیشه می گفت، روزه فقط خوردن و نیاشامیدن نیست، ماه رمضان تمرین انسان شدن و اصلاح نفس است.
از اعتقادات این پسر نوجوان به وجد آمدم و بزرگ شدن را در او احساس کردم؛ گفتم: خدا بیامرزدشان؛ اما نظر تو چیست؟ علیرضا این بار خیلی سریع گفت، سخت ترین بخش روزه گرفتن همین است، روزه فکری! امروز صبح نزدیک بود دروغ بگویم اما یک لحظه به خود آمدم و از ترس باطل شدن روزه ام، توبه کردم اما قبل از افطار به این نتیجه رسیدم که اگر انسان همیشه خود را در مقابل خدا احساس کند، احساس سبکی می کند و دچار عذاب وجدان نمی شود.
مردی سینی به دست، لیوان شیرهای داغ را به سمت من و علیرضا گرفت و گفت، قبول باشد؛ علیرضا را به خدا سپردم و فکر کردم، مگر دروغ علیرضا چه قدر بزرگ است، ای کاش تمامی انسان ها در هر مسئولیت و جایگاه کاری ای که قرار دارند خود را به روزه فکری عادت می دادند تا کمتر شاهد ناامیدی ها، مشکلات روحی و روانی و هزار گرفتاری دیگر بودیم.
از صفای افطارهای قدیم تا افطارهای رنگی این روزها
به حیاط امامزاده می روم، آبی بر چهره می پاشم، همه مسلمان ها از اولین روزه هایشان خاطره دارند، از روزه های کله گنجشکی و شوق سحر بیدار شدن تا موقع افطار و به سراغ زولبیا و بامیه های خوشمزه رفتن.
پیرزنی که تارهایی از موی سپیدش از گوشه چادر سورمه ای با گل های چهار پر سفید مشخص است، در کنارم می نشیند، می گویم بی بی جان شما هم روزه بودید؟ با نگاهی متعجب می پرسد، خوب بله، دخترم روزه واجب است.
می پرسم بی بی جان، اولین روزه ات را به خاطر داری؟ با مکثی طولانی در حالی که نم اشکی بر گوشه چشم اش نشسته است می گوید: دختر گلم آن زمان خانه ها به شکل الان نبود، ما پنج خانواده بودیم که دور یک حیاط بزرگ زندگی می کردیم و هر خانواده دو اطاق در اختیار داشت.
او ادامه می دهد: یادم است در ماه های رمضان دخترها تا سحر دور حیاط می نشستند و در دنیای کودکانه شان بازی می کردند، زنان هم خوراک سحر را آماده می کردند، هنگام سحر صدای دعا از مسجد محله مان می آمد و زنان یک سفره بزرگ در حیاط پهن می کردند، همه خانواده ها دور آن سفره می نشستند و سحری می خوردند، یادش به خیر روزهای زیبایی بود، دیگر صفای اطاق های کوچک قدیم در خانه های بزرگ جدید پیدا نمی شود.
بی بی در حالی که با پَرِ روسری اش اشکش را پاک می کند، می گوید: اولین بار که روزه گرفتم را هیچ گاه فراموش نمی کنم؛ هنگام افطار، پدر خدا بیامرزم یک روسری صورتی خرید و وقتی همه دور سفره برای خوردن افطار نشسته بودند، گفت: زهرا خانم ما، امروز اولین روزه اش را گرفته است و این هم هدیه ما به او است... یادش به خیر چه روزهای قشنگی بود.
پیشانی بی بی را می بوسم، بی بی زهرا بوی یاس می دهد، التماس دعایش می گویم و او را با خاطرات زیبایش تنها می گذارم، به خانه های جدید و انسان های جدید فکر می کنم و معیارهای سنجشی که دیگر بوی صفای کاهگل و سفره های صمیمی آن روزها را نمی دهد.
گزارش از نازیلا انصاری پور





تاریخ ارسال : پنجشنبه 17 مرداد 1392 طبقه بندی: امامزادگان،ترویج فرهنگ نماز و حجاب، نویسنده : رسول گلی زاده نظرات


نویسندگان
دسته بندی مطالب
نظرسنجی
کدام موضوع از موضوعات وبلاگ را می پسندید؟






صفحات جداگانه
درباره سایت

گزارش آماری سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

 

میقات الرضا


پایگاه اطلاع رسانی وب رضوی


razaviweb@yahoo.com